شعر و سرگرمی

نه نرو !صبر کن قرارمان این نبود،باید سکه بیاندازیم اگر شیر آمد ،تردید نکن که دوستت دارم اگر خط آمد ،مطمئن باش دوستدارت هستم صبر کن سکه بیاندازیم اگر دوستت نداشتم...اونوقت برو.( با تشکر محمد شریعتی)


شعر ۰



من سکوت اختران آسمان دانم که چیست

من سکوت عمق بحر بی کران دانم که چیست

 

من سکوت دختر محجوب پر احساس را

در حضور مرد محبوب جوان دانم که چیست

 

من سکوتی را که تنها با نوا ی ساز و چنگ

در میان انجمن گردد بیان دانم که چیست

 

هم سکوت جنگل خاموش را پیش از بهار

هم سکوت مرگ بار مردگان دانم که چیست

 

داستان ماه را در بدر و تربیع و هلال

ماجرای شمس را با اختران دانم که چیست

 

اعتراضات ملائک آنچه گفتند آشکار

وآنچه را کردند در خاطر نشان دانم که چیست

 

آنچه حق آموخت آدم را ز اسماء جمال

و آنچه آدم خواند بر فرشتگان دانم که چیست

 

سر آن خاک مبارک پی که در طوفان نوح

شد رهایی بخش نوح و نوحیان دانم که چیست

 

آنچه آتش را گلستان کرد بر جان خلیل

و آنچه گلشن را کند آتشفشان دانم که چیست

 

یونس اندر بطن ماهی با خدا دانم چه گفت

رمز آن زندان بی نام و نشان دانم که چیست

 

عطسه آدم که روح القدس بر مریم دمید

و آنچه برد او را بر اوج آسمان دانم که چیست

 

گفت محی الدین که حیوان شو اگر خواهی کمال

نی نگویم هیچ و حشر مردمان دانم که چیست

 

گفت رومی من ز بسیاری گفتارم خموش

گفته و ناگفته ای دانای جان دانم که چیست

 

قصه نرگس که شد مخمور چشم مست خویش

غصه هاتف ز عشق آن جوان دانم که چیست

 

آنچه را آموخت حافظ از خط زیبای یار

و آنچه گفت از جوهر لعل بتان دانم که چیست

 

هفت خطم گرچه خطی می نخوانم غیر عشق

خط زیبا بر جمال شاهدان دانم که چیــست

 

گرچه طفلم در طریق عشق و ابجد خوان

علم مبدأ و پایان کار عارفان دانم که چیست

 

طفل عشقادعوی باطل مکن خاموش باش

من سکوت طفل عشق بی زبان دانم که چیست







?محمد | جمعه, ارديبهشت 31, 1389 | پیوند | 4 نظر | ارسال نظر | موضوع: نوشته شده توسط (محمد شريعتی)

شعر ۵

 

              

اگه دوسم نداری به روم نیار         يه چيزی ازغرورم واسم بزار

نزارتوفکرتنهايی گم بش         نزارحرف وحديث مردم بشم

 



   



        منی که نام شراب از کتاب می شستم        
                                                              
                                           زمانه کاتب دکان می فروشم کرد



?محمد | چهارشنبه, فروردين 4, 1389 | پیوند | 2 نظر | ارسال نظر | موضوع: نوشته شده توسط (محمد شريعتی)

نامه ی چارلی چاپلین به دخترش

 

نامه ی چارلی چاپلین به دخترش : تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریان خودت را نشان نده هیچ وقت چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن قلبت را خالی نگاه دار اگر هم روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن که فقط یک نفر باشد و به او بگو که تو را بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم زیرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نیاز

 

ژرالدين دخترم:

اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.

نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليسدورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......

رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .
 اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.

زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟



.............
تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهایدور٬ بس  قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی  شنيدنی است‌:   داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .

ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی
٬ تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی
٬ آنتحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .
گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟
  
اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .

همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .

من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."

جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم
٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .
آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......

.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .

به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .
 
اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد..... 

 


?محمد | پنجشنبه, مرداد 8, 1388 | پیوند | 4 نظر | ارسال نظر | موضوع: نوشته شده توسط (محمد شريعتی)

شعر

 

                       


?محمد | پنجشنبه, تير 11, 1388 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر | موضوع: نوشته شده توسط (محمد شريعتی)

شعر

 

 

                                               


?محمد | پنجشنبه, تير 11, 1388 | پیوند | 1 نظر | ارسال نظر | موضوع: نوشته شده توسط (محمد شريعتی)

مرگ

بی خبر از همدگر اسوده خوابیدن چه سود

 

  بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود

 

زنده را باید به فریادش رسید

 

  ورنه بر سنگ مزارش اب پاشیدن چه سود

 

زنده را تا زنده است قدرش بدان

 

ورنه بر روی مزارش کوزه گل چیدن چه سود

 

زنده را در زندگی دستش بگیر

 

ورنه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود

  

با محبت دست پیران را ببوس

 

ورنه بر روی مزارش تاج گل چیدن چه سود

 

یک شبی با زنده ای غمخوار باش

 

ورنه بر مزارش زار نالیدن چه سود

   

تا زمانی زنده ایم بیگانه ایم

 

در عزاها روی بوسیدن چه سود

   

گر توانی زنده ای را شاد کردن

 

در عزا عطر و گلاب ناب پاشیدن چه سود

 

از برای سالمندان یک گل خوشبو ببر

 

تاج گلها در کنار همدگر چیدن چه سود

 

گر نرفتی خانه اش تا زنده بود

 

خانه صاحب عزا خوابیدن شبها چه سود

    

گر نپرسی حال من تا زنده ام

 

گریه و زاری و نالیدن چه سود

 

سالها عید امد و رفت و نکردی یاد من

 

جای خالی مرا در خانه ام دیدن چه سود

 

گر نکردی یاد من تا زنده ام

 

سنگ مرمر روی قبر من چیدن چه سود

  


?محمد | چهارشنبه, ارديبهشت 23, 1388 | پیوند | 2 نظر | ارسال نظر | موضوع: نوشته شده توسط (محمد شريعتی)